تو رفتی و دل من
با غم محاصره شد
گذشته های قشنگ
برام یه خاطره شد
بارفتن تو شکست
تـــــمـــوم آینه هـــا
در انتظار تو مرد
تموم ثانیه ها
من باتو ساخته بودم
یه دنیای طلایی رو
من باتو ساخته بودم
یه عالم رویایی رو
من منتظر میمونم
روزهای غم به سر بیاد
تو برگردی پیش من
بریم اونجا که دل میخواد
بریم اونجا که دل میخواد
تو رفتی و دلتم
با غم محاصره شد
گذشته های قشنگ
برام یه خاطره شد
بارفتن تو شکست
تـــــمـــوم آینه هـــا
در انتظار تو مرد
تموم ثانیه ها
من باتو ساخته بودم
یه دنیای طلایی رو
من باتو ساخته بودم
یه عالم رویایی رو
من منتظر میمونم
روزهای غم به سر بیاد
تو برگردی پیش من
بریم اونجا که دل میخواد
بریم اونجا که دل میخواد
بریم اونجا که دل میخواد

یک بوسه ز لب های تو در خواب گرفتم
گویی که گل از چشمه مهتاب گرفتم
هرگز نتوانی که ز من دور بمانی
چون عکس تو را در دل خود قاب گرفتم
ماه من
اي روشني ظلمت شب هاي من
اي طبيب اين دل بيمار من
اي دواي درد بي درمان من
اي تو مستي در شراب ناب من
اي خيال آشوب اين شبهاي من
اي جمالت روضه رضوان من
اي سكوت نعره و فرياد من
اي تو سوز ناله شبهاي من
اي هميشه در من و پنهان من
اي تو نور چشم نابيناي من
اي كريم و حضرت و والاي من
اي زلال چشمه جوشان من
اي صدايت نغمه سبحان من
اي كه نامت در دل پنهان من
نغمه هاي بلبل شيداي من
اي كريم قبله حاجات من
اي تو سطر سطر نامه اعمال من
اي پري قصه شبهاي من
اي تپش هاي دل رسواي من
اي تو شيرين در دل فرهاد من
اي تو ليلي در سر مجنون من
مي پرستم من تو را در هر نفس
تا بيايي وا رهاني زين قفس


خاطرات شيرين لحظه هاي من تنها تبسم لبهاي تو هست
تنها ترين تنهاي من
تنها شبي را ، قدم به روياهايت خواهم گذاشت
و گلباران خواهم كرد خيال دل انگيزي را كه تنها براي تو بود و هست
كبوتران خيالم را به هواي تماشاي رويت رها خواهم كرد
تا بر بام تنهايي و سكوت شبانه ا ت بنشينند
چشم هايم باراني ميشود بي اختيار
تا شاهد روييدن گلهاي محبت باشند در كوير خشك و سوزان آن دل نا مهربانت.
با ور كن مرا ، من همين ام . هيچ سري در كلماتم نخواهي يافت
ساده و عريان ، تنها تنپوش شعرهايم ترانه توست بر لبهاي خشكيده ام
كه مدام براي تو مينوازد دلم
از آنروزي كه خورشيد را به اسارت برده اند
آسمان خيالم ابريست و گريان
ميدانم خوب من كه محتاج اين واژه ها نيستي
و اين تنها راهيست تا بغض هايم را بشكنم در نبودت
ميدانم كه خواهي خواند تك تك شعرهايم را در شبي طولاني و سرد زمستان همين امسال كه ديگر اثري از جسم رو به ويران من نخواهد بود
پس بگذار تا هستم عاشقانه بسرايم
بگذار يادت و خاطراتت چاشني واژه هاي بي روح و سردم باشند

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم يار زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که
مجبوری آخرش را با
جدائی به سرانجام رسانی
ز مرگم ھیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد
از این ترسم که
بعد از من
گلم را دیگری بوسد




امروز بعد از گذشت آخرین ملاقاتمان
دلم برایت تنگ شده است
زمان به کندی از کنارم می گذرد
و من چقدر سخت شبهایم را به روز
و روزهایم را به شب می رسانم
اما تو بی خبر از طوفان سرنوشتی که
برایم رقم می خورد
شیشه ظریف قلبم را شکستی
و مرا در میان رویاهای همیشگی ام تنها گذاشتی
و من همواره با خاطراتت زندگی کردم
و ساعتها با وجود خیالی ات قدم زدم و گفتگو کردم
بی تو همه چیز برایم تکراریست
و روزهای هفته با آرایش نظامی از ذهنم
عبور می کند
و من برای ساختن زندگی نو
گلها را روانه ی گلدان قلبم کرده ام
و پنجره دلم را رو به افق گشوده ام
برای عاشقانه ترین نگاهت
ببار باران...ببار
چه زيبا مي خواند
چه زيبا مي بارد
با ترنم باران به آن روزها مي انديشم
لحظه هايي که در کنار تو بودم
مي گفتي وقت باران به ياد حرفهايم مي افتي
حرفهايي که در ترنم باران مي سرودم
من نيز صداي گرم ترا مي شنوم
ببار باران
بيشتر
دلم براي صدايش تنگ شده
ببار.......ببار
در واپسین لحظات و در اوج سکوت و تنهای ام
صدای دلنواز یادت در قصه بی کسی ام می پیچد
باز شب می شود و من از سیاهی می هراسم
و باز دل خسته از فراق عشق می گریم
و بر تلخی تمام غمهای زندگی ام
اشک می ریزم
وقتی می خواهم چهره تو را به یاد بیاورم
چشمانم را می بندم و در سفید رنگی ارامش بخش
چشمان تو را می بینم

از تو و فاصله با تو
از تو و حضوري دلتنگ
تنها مونده بغضي سنگين
...
كه تو سينه مي زنه چنگ
اين غم پنهوني من
تو ندونستي چه تلخه
اين تو خود شكستن من
توندونستي چه سخته
كاشكي بودي تا ببيني
لحظه هام بي تو مي ميرن
واسه ي با تو نبودن
انتقام از من مي گيرن

شب هاي سرد پا ييز بردي زياد مارا؟
زآن روزهاي گرمم يادي بكن تو ما را
...شرم و حيا دكانش در قلب عاشقان است
بي پرده گوي عالم كردي چنين تو مارا
بر باد سرد پا ييز آغوش چون كني باز
كاينجا غمي حزين است از جانب تو مارا
سلطان من خدا را كين دل شكسته ها را
بر گير و مرحمي نه سوز و گدازما را
زان خاطر پريشان تيري به غمزه بر نه
بر زن به خاطراتي كآواره كرده مارا
زان گيسوي كمندت زه كن كمان ابرو
تيري به زهر عشقت كردي نشانه مارا
مي زن كه ترس از آن نيست
برخاك اگر نشاند اين خسته مبتلا را
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان میبرند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد میزند و خدا و پیغمبر را به شهادت میگیرد که « والله، بالله من زندهام! چطور میخواهید مرا به خاک بسپارید؟
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و
میگویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ میگوید. مُرده.
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث
است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر
زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای
حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع
و مقبول نمیافتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن
میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست

خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک و
شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا
تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم
تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي کردي از عشق بتي دلشاد
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد
خداوندا ، خداوندا
تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من با خبر گردي
تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعداز آن در آغوش رقيبي مست
و بي پروا تماشا کن که تا بهتر بداني حالت ما را

اینجاست قبله و سجده گاه من
تربتی از کوی تو مهری که بر پیشانی ام نقش بسته و تک تک خاطراتت تسبیح من شب و روز
و تنها تکه ای از تنپوشت سجاده ام
و اين گلبرگها عطر حضورت
دلا مشتاق دیدارم . غریب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم . من اینک رخت بر بستم
تویی قبله همه عالم . ز قبله رو نگردانم
بدین قبله نماز آرم. به هر وادی که من هستم

نمی بینی دارم جون میدم اینجا ؟
نمیدونی به تو محتاج ام اینجا ؟
چقدر راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه میشم کم کم اینجا

تصور کن....
تصور کن...
پاداش تو همانی خواهد بود که تصور خواهی کرد....
امشب در خیال خویش خدا خواهم شد....
خدایی خواهم کرد...
و شما در برابر خدا خواهید ایستاد ...سر تعظیم فرو نیاورید که هر چند خدا باشد ، زیرا شما بزرگواريد....
شماييد اشرف اين خلقت ، سر تعظيم فرو نياوريد بر خداي كه شما را بزركوار آفريده...
و تو كيستي كه اينچنين به پايت افتادم....!!!
سجده كردم در پيش پايت... كه اينچنين به پاي تو افتادم.!
و همچنان سجده خواهم كرد تو را

بزا بین ما همیشه یه نفس فاصله باشه
رفتن تو نمیتونه تورو از دلم بگیره
تو به هر راهی که میری پای من سمت تو میره

(چگوارا)

من با تو دلخوشم وقتی کنارمی وقتی تو یارمی دار و ندارمی
عشق من بمون دلواپسم نزار بی تو نمیگذزه این روز و روزگار
عشق من بمون باز با من بخون این ترانه پاک و مهربون
من با تو دلخوشم وقتی کنارمی وقتی تو یارمی دار و ندارمی
عشق من بمون دلواپسم نزار بی تو نمیگذزه این روز و روزگار
میدونم نیستی سر پیمونت میدونم عشقم شده زندونت.....
عشق من بمون دلواپسم نزار بی تو نمیگذزه این روز و روزگار
من با تو دلخوشم وقتی کنارمی وقتی تو یارمی دار و ندارمی
عشق من بمون دلواپسم نزار بی تو نمیگذزه این روز و روزگار

پایم شکسته است و دستانم گره خورده است به حقیقتی که هرگز باورش نخواهم کرد
زبانم بریده است انگار دیگر نمیگوید حتی جواب سلام ها راااااا
تنها چشمانم با من است و اشکهایم برای بیان احساسم 

گفتم نرو پرپر مى شم گفتى مى خوام رها باشم
گفتم اخه عاشق شدم گفتى مِى خوام تنها باشم
گفتم اخه داغون مى شم گفتى به من خوش مِى گذره
گفتم منو جنس مى ديدى ؟ گفتى اره بى قيمتى
گفتم يه روز كسى بودم ، با من نكن بى حرمتى
گفتم صدام مى ميره باز گفتى با درد بسوز بساز
گفتم حالا كه پير شدم گفتى كه از تو سير شدم
گفتم تمنا مى كنم گفتى مى خوام خوردت كنم
گفتم بيا بشكن تنو گفتى فراموش كن منو
ساده نبود گذشتن از تو برام
ساده نبود کوچ تو از لحظه هام
ساده نبود قصه بی تو بودن
ساده نبود هق هق شب گریه هام
چه ساده دل بریدی اشک منو ندیدی
خطی رو خاطراته قشنگمون کشیدی
اما به انتظار برگشتنت می مونم
شب تا سحر به یادت غزل غزل میخونم

سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

ای به داد من رسیده ، تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی ، تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت ، توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی ، تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی ، برای من تکیه گاهی
برای من که اسیرم ، چوب پیری ، جون پناهی
یاور همیــــــــشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ، ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ، ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه ، هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق ، پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق ، دست بی ریای من بود

تو سینه این دل من میخواد آتیش بگیره
مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم
ازش جدا نمیشم
نمی تونه مرغ دلم از حسودی بخونه
نمی دونه روی کدوم شاخه باید بمونه
اگه یه روز ببینم کسی براش میمیره
حسودی رو میاره دلم آتیش میگیره
میترسم حرفای خوبی توی گوشش بخونه
میترسم اون تا به سحر تو خلوتش بمونه
وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم
ازش جدا نمیشم
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه
ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي
کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود
فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي
که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده
چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا
رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا
رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي
سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه
هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود
برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو


